گفته می شود که سقراط غالبا جلوی دروازه شهر آتن می نشست و به غریبه ها خوش آمد می گفت. روزی غریبه ای نزد او رفت و گفت: " من میخواهم درشهر شما ساکن شوم. اینجا چه جور مردمی دارد؟ "
سقراط پرسید: " در زادگاه خودت چه جور آدمهایی زندگی می کنند؟ " مردغریبه گفت:" مردم چندان خوبی نیستند. دروغ می گویند، حقه می زنند و دزدی می کنند. به همین خاطر است که آنجا را ترک کرده ام."
سقراط خردمند می گوید:" مردم اینجا هم همینطور هستند. اگر جای تو بودم به جستجو ادامه می دادم."
چندی بعد غریبه دیگری به سراغ سقراط آمد و درباره مردم آتن سؤال کرد. سقراط هم دوباره پرسید:" آدمهای شهر خودت چه جور آدمهایی هستند؟" غریبه پاسخ داد:" فوق العاده اند، به هم کمک می کنند و راستگو و پرکارند. چون میخواستم بقیه دنیا را هم ببینم ترک وطن کردم." سقراط اندیشمند در پاسخ به این یکی می گوید:" اینجاهم همینطور است. چرا وارد شهر نمی شوی؟ مطمئن باش این شهر، دقیقا همان جایی است که تصورش را می کنی."
وقتی از جایی به جای دیگر نقل مکان می کنیم، هرجایی که برویم عقاید، ایده ها، طرزفکرها و تصاویر ذهنی خود را هم به همراه می بریم. پس چرا درجهت ارتقاء این باورها و نگرشها و تصاویر ذهنی نکوشیم؟ و چرا این تلاش را از همین لحظه و برای همیشه آغاز نکنیم؟
گفته شده است که الزام بزرگ دنیای ما، چیدن درست مهره ها درکنارهم نیست بلکه دیدن درست آنها درکنار یکدیگر است.
+ نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 16:12  توسط آتریسا
|
با مهربونی من رو در آغوش میکشه
مست آغوششم
به صورتم نگاه میکنه و میگه: امروز چندمه؟
میگم: ۲۳ مرداد
میگه: این تاریخ رو یادمون باشه...
منم بعد از گذشت سالها، همیشه این تاریخ رو به یاد دارم
روزی که فقط من میدونم و تو 
روزی که فقط من بودم و تو 
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 18:47  توسط آتریسا
|
ناخن بلند کردن چیزیه که اینروزا با کاشت ناخن، کم کم داره به فراموشی سپرده میشه!
ولی من با یه تجربه کاشت ناخنی که داشتم، دیگه اینکار رو نمیکنم چون آسیب زیادی به ناخن میزنه و باید یه مدت صبر کنی تا ناخنهای نازک تمام قسمتهای ناخن که زیر ناخن کاشته شده بوده بلند بشه و با ناخن گیر از شرشون خلاص بشی تا برسی به ناخن خودت
حالا دیگه بیشتر قدر ناخونام رو میدونم
و مواظبشون هستم. ناخن انگشت اشاره من تا بلند میشد زودی خم میشد و همیشه حرص منو در میاورد ولللللللللللللللللللی الان یه تقویت کننده ناخن خریدم که تو این چند ماهی که استفاده میکنم، بزنم به تخته
اصلا این اتفاق نیافتاده
مرسی رسپینا جون
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 14:55  توسط آتریسا
|
روز پنج شنبه یه کار فوری بهم ارجاع شده بود ، منم هرچی نامه و سابقه بود گشتم و کلی هم مذاکره فرمودم ولی به نتیجه نرسید! شنبه زنگ زدم به ارسال کننده و ازش توضیح خواستم، خودشم مثل خر تو گل موند
خلاصه به این نتیجه رسیدیم که این اطلاعات قابل استخراج نیست!
اما من تنبل خانوم دوخط نامه ننوشتم که آقا جون نداریم، نیست، خوش اومدین. تازه یکشنبه هم رفتم مرخصی
حالا بگم که یکشنبه مردک احمق فرستنده نامه همه شهر رو خبر میکنه که جواب نامه فوری ما رو ندادید
رئیس جان هم اسبدوانی میشه و معاون و دوتا کارشناس دیگه رو صدا میزنه که سریع این نامه رو جواب بدید. اونا هم سه نفری (ایول) از صبح یکشنبه تا غروب آفتاب در اتاق معاونت محترم مشغول محاسبه می گردند وحتی در اتاق رو هم میبندن که کسی مزاحم عملیات محاسباتی نشه.
ااااااااااااالقصه بعد از یک روز تلاش سه نفری به این نتیجه میرسن که هیچی درنمیاد و همه محاسبات و پیش بینیهای خواسته شده بی اساسه و جواب میدن که زرشک
ولی شانس آوردم خداوکیلی، اگه یه چیزی از توش درمیومد ضایع میشدم. اینطوری منم قرص و محکم به رئیس خان گفتم که قضیه از این قراره و من دو روز روی این نامه وقت گذاشتم و تلفنی هم بهشون گفتم
نکته: یادم باشه وقتی میخوام جیم بزنم، کار رو میزم نمونه. همیشه که نامه ها لاینحل نیست
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 10:22  توسط آتریسا
|
دیشب بعد از خرید دو جفت کفش نازنین، توی راه برگشت بودیم که یهو دیدیم یه دختری بدون روسری داره از وسط خیابان میدوه و یه پسرم به دنبالش وووو چشمتون روز بد نبینه وسط خیابون همچین موهای دختره رو گرفت که دختره از پشت با کله برگشت روی جدول خیابون و بعدشم پسره با کتک بردش به سمت ماشینش
واقعا وحشت کرده بودم و به مهربان همسر گفتم که نگهدار عزیزم، گفت چرا؟ مگه ما چی کار میتونیم بکنیم؟ گفتم شاید داره دختر بیچاره رو میدزده! وقتی ما ماشین رو جلوی ماشینشون نگه داشتیم همینطور پشت سرهم ماشین بود که وایساد
پسرا اومدن و با پسره داد وبیداد و اونهم میگفت به شما چه زنمه !!! یه پیرمرده دمش گرم همچی گرفت پسررو زد که غلط کردی زنت رو میزنی که پسر کم آورده بود. میگفت برید گم شید به شماها چه؟!! زنمه دوست دارم بزنمش
من و چند نفردیگه بارها ۱۱۰ رو گرفتیم و تو این فاصله هم مردم نمیذاشتن پسره تکون بخوره، آخه احمق جلوی مردم بازم گرفته بود میکوبید تو سروصورت زنه که زنمه به شما چه ببینید دلم میخواد بزنمش
یه اتوبوس هم اومد و کنار ماشین وایساد و رانندش گفت دختره رو از ماشین پیاده کنید بیارید بالا ببینم مردک چه غلطی میتونه بکنه. مردم هم دختر رو از ماشین آوردن پایین و بردن تو اتوبوس. ازش پرسیدم که واقعا زنشی؟ بیچاره با گریه گفت آره.
پلیس اومد و پسررو سوار ماشین خودش کرد و به مردم گفت خیل خوب دیگه شما حرکت کنید ولی من که خونم به جوش اومده بود رفتم جلو و گفتم ما بریم که چی بشه؟ که بگی خوب زنش بوده و ولش کنید بره
خاک بر سر این قانون کنن که توش مرد حق داره که زنش رو بزنه ( خدا رحم کرد یارو منو دستگیر نکرد
) پلیس گفت خانوم اجازه بده من حرف بزنم ، به خدا ما میبریمش کلانتری، طبق قانون حق نداشته در ملاء عام زنشو بزنه!
وقتی سوار ماشین شدیم تمام بدنم میلرزید بی اختیار گریه میکردم و باورتون نمیشه که الان هم که دارم مینویسم اشکام سرازیر شدن
خیلی متأسفم برای زنهای جامعه خودمون .
همسرم میگفت: که عزیزم گریه چه فایده ای داره، بعدشم ما که نمیدونیم موضوع چی بوده؟
گفتم: هر موضوعی که باشه ، آخرش اینه که زنه رفته داده (شرمنده
) مرده بره طلاقش بده، چرا میزنتش. اصلا همه اینا از گور همین نداشتن حق طلاق زنان بلند میشه . آقا جون شاید یکی نخواد باکسی زندگی کنه مگه زوره .
تازه اینا که من گفتم فرض محاله ، خدا میدونه از کجا معلومه که ماجرا چی بوده؟ شاید زنه مرده رو با زن دیگه ای دیده و داشته با داد و بیداد میرفته که مرده حقش خودش دونسته این کار رو بکنه؟!!!
درهرصورت از صمیم قلبم از خدای مهربون میخوام که این بی عدالتیها و بیچارگیهای زنای مملکت ما رو که در هرسطحی به نوعی ازش آزار می بینن رو به آخر برسونه
+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 12:8  توسط آتریسا
|
میدونی دلم میخواد یه استراحت اساسی داشته باشم
میدونی دوست داشتم بهم یه مدت مرخصی با حقوق و مزایا و اضافه کاری و همه چی بدن
میدونی با اینکه خیلی وقتا از اینکه سرم اینقدر شلوغه خسته میشم ولی بیکار هم نمیتونم باشم
میدونی وقتی که میرم تو این آرایشگاهها اولش به این زنایی که فقط نشستن و دارن پولای شوهراشون رو خرج میکنن حسودیم میشه ولی بعد از یه کمی که تو نوبت میشینم، از موضوعات صحبتشون حالم بهم میخوره
میدونی من واقعا دلم میخواد که پول فراوون داشته باشم، باهاش یه عالمه تفریح کنم و تو بهترین دانشگاههای دنیا درس بخونم
میدونی؟ نه این یکی رو دیگه نمیدونی
+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 15:48  توسط آتریسا
|
یادم باشه که توی زندگی وقتی که میخوام یه کاری رو انجام بدم، اول خوب خوب بهش فکر کنم و بعد یه طرحی ازش توی ذهنم تصور کنم که همه چیز خوب و بد این کار توش ترسیم شده باشه، اونوقت با درنظر گرفتن همه جوانب کار رو شروع کنم.
یادم باشه وقتی که یه کاری رو شروع کردم، مردونه پای خواسته هام بایستم و هیچ چیز و هیچ کس نتونه دلسرد و پشیمونم بکنه.
یادم باشه اگه از راهی که برای انجام کاری رفتم پشیمون شدم، بعد از اینکه به خیر و خوشی به اونچه میخوام رسیدم، فراموش نکنم که در انتخاب بهترین راه باید خیلی دقت کرد. هر راهی که ما رو به مقصد برسونه، لزوما راه درست و یا بهترین راه نیست. سختیهای راه پر و پیچ و خمی که انتخاب کردیم، حالا به هر دلیلی، نباید ما رو از پا دربیاره. باید به اون هدف خوبمون فکر کنیم و فراموش نکنیم که در انتخاب مسیرها دقت کنیم.
یادم باشه تو زندگی به نیازهام بیش از خواسته هام اهمیت بدم.
یادم باشه که برآورده شدن نیازهاست که به شخصیت ما ثبات و آرامش میده.
یادم باشه آرزوهام رو مدبرانه از اهدافم مجزا کنم. اینطوری که برای رسیدن به آرزوهام توی زندگی، مراحلی رو در نظر بگیرم که گذروندن مرحله به مرحله اونها اهدافم بشن و معقول و دست یافتنی باشن. اینطوری یه روزی چشم باز میکنم و می بینم که به همه آرزوهام رسیدم، چون هدف دستیافتنی حتما به دست میاد و انسان باهدف حتما به آمالش میرسه.
یادم باشه توی زندگی به اون چیزایی که میخوام فکر کنم و هرچیزی رو که نمیخوام فراموش کنم. یادم باشه کهThe Secret فقط یه فیلم نیست، زندگیه.
یادم باشه که کمرنگ ترین جوهرها از قویترین ذهنها موندگارترن و من نباید فراموش کنم که اینا رو نوشتم که بمونن تا بهم یادآوری بشن.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 20:4  توسط آتریسا
|
تمام حجم قفس را شناختيم بس است
بيا به تجربه در آسمان پری بزنيم
به اشك خويش بشوييم آسمان ها را
زخون به روی زمين رنگ ديگری بزنيم
اگر چه نيت خوبی است زيستن اما
خوشاكه دست به تصميم بهتری بزنيم
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 20:2  توسط آتریسا
|