به اميد خدا داريم حسابي بار سفر ميبنديم اونم از نوع هيجان زده و خوشحالش
باورم نميشه كه درست يه هفته ديگه به استراليا جونم وارد ميشم 
تو اينهمه كار يه مأموريت اداري هم دارم كه دو روز ميرم مشهد، هرجاي ديگه بود حتما با اين شرايط كنسلش ميكردم ولي حس حرم امام رضا برام هميشه خاص بوده و خوشحالم كه توفيق اجباري پيش اومده. فردا شب پروازه البته يه مأموريت كنفرانسي و سميناري كه خسته كننده هست و هتل هم از حرم دوره ولي خوب
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
پ.ن: يه دوستي گفته شكلك زياد استفاده ميكني، خوب راست گفته ديگه
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 12:43  توسط آتریسا
|
از همين ابتداي كار كه ميخوام يه كم كارا رو جمع و جور كنم و رفتم سراغ وسايل و دارم فكر ميكنم كه چي رو بايد ببرم و چي رو بايد اينجا نگه دارم و چي رو بايد بدم بيرون ... حس عجيبي دارم!
از اين نظر كه يه سري چيزايي كه واقعا فقط جا رو تنگ كرده بودن كنار گذاشته ميشن خوشحالم و از خريدن چيزاي جديد خوشحالتر
اما بعضي چيزا هم كه نه ميشه بردشون و نه ميشه اينجا نگهشون داشت ولي دوستشون دارم هم ماجراي خودشون رو دارن... مثل ماشينم
با اينكه يه ساله خريدمش ولي دلم براش تنگ ميشه چون خاطرات خوبي باهاش دارم ... تازه به خواهرم فروختمش كه از حالش خبردار باشم، باورتون ميشه از اول هفته كه قرارامون رو گذاشتيم،هر روز بهش ميگم فردا ماشينو بهت ميدم
حالا فكرشو بكنين ماشين نازنين همسرمهربون كه ماشين عروسيمون هم بوده
رو چه جوري ميخواهيم بفروشيم! البته اون رو بعد از برگشتن از سفر يا هجرت يه ماهمون به اميد خدا وقتي خواستيم كلا بريم ميفروشيم ولي ميدونم كه برامون خيلي سخته ...
وقتي در مورد اينا آدم اين حس رو داره، دوري از اونايي كه دوستشون داريم چقدر سخته
اما خوبيش به اينه كه جنس دوري از اونا فرق داره و موقتيه و قربون عصر ارتباطات
خلاصه كه فعلا گيجم و نميدونم دارم چي كار ميكنم! از اين چمدون درميارم ميذارم تو اون چمدون، از انباري ميارم ميذارم تو كمد، از كمد به انباري، از چمدون به كمد، از كمد به چمدون، از انباري به چمدون و از خريد و مغازه به چمدون و دنبال كارتون براي بسته بندي ...
خداجون دوستت دارم، ما رو مثل هميشه درياب 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 8:31  توسط آتریسا
|