خاطراتم رونقش جان کردم و کوله بار سفر رو بستم؛ همه خونمون تو چند تا کارتون و چمدون خلاصه شده و یادش به خیرها همسفرمون...
کلید خونه رو به دستش دادم؛ باید باور کنم خونه ما از امروز خونه اوناست، حتی اگه هزار سند و مدرک بگه که هنوز خونه ماست...
هنوز چند ساعت بیشتر از تحویل خونمون نگذشته ولی دلم براش تنگ شده خییییییییییییلی...
پ.ن: آفتاب تابان دوساله شد
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 15:55  توسط آتریسا
|
به خونمون که نگاه ميكنم، به فكر فرو ميرم كه دارم چي كار ميكنم؟ دنبال چي ميرم؟ چي ميخوام؟
اين سؤالها رو خيلي وقته از خودم ميپرسم امااااااااا
هيچوقت اينقدر در پي جوابهاش نبودم
هيچوقت به اندازه حالا خونمون رو دوست نداشتم
هيچوقت به اندازه حالا تهران رو، ايران رو دوست نداشتم
هيچوقت به اندازه حالا با فكر ، احساس و منطقم درگير نبودم
هيچوقت به اندازه حالا از نگاه كردن به چشماي نازنين مامانم فرار نكردم
هيچوقت به اندازه حالا از حرف زدن در مورد رفتن و از خود مهاجرت هراس نداشتم
خدايا شكرت كه مثل هميشه هستي ، بالطف و مهربوني و در همه لحظه ها 
همسرمهربونم مرسي كه با همه اضطرابهايي كه دارم و داري، همراه و پشتيبان عزيزمي 
پ.ن:۲۵ تير 
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 10:14  توسط آتریسا
|
+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 11:53  توسط آتریسا
|
۵ تیر سالروز آشنایی من و همسرمهربونه
خدای مهربونم، سپاس و شکر
به خاطر عشقی که در قلب ما قرار دادی
امروز سال دهم باهم بودنهامون رو به امیدت آغاز میکنیم
+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 8:22  توسط آتریسا
|
به حرمت خون خواهران و برادران شهيدمان...
+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 14:48  توسط آتریسا
|