تبليغاتX
آفتاب تابان

آفتاب تابان

خورشید وجودت را به لبخندی بیارای، تبسم زیبنده ترین آرایش چهره است

اشکها و لبخندها

 

دیروز آخرین روز کاری بود، فکر نمیکردم اینقدر خداحافظی از همکارام برام سخت باشه

اینقدر دوستامون لطف داشتن که من وهدیه برخلاف قرارمون و بی اختیار اشک میریختیم و روز سختی رو پشت سر گذاشتیم

سخت اما باهمه تلخیهاش شیرین، شیرین به خاطر همه محبتها و تلخ از اشکها

خوشحالم که یه شروع تازه پیش رو داریم، و یه دوره کاری خوب و موفق در نگاه پشت سر

یکی از دوستای همکارم برام اس ام زد که تازه امروز فهمیدم چقدر دوستتون دارم...

 

                   ما که می ترسیم از هجرت دوست

                                                        کاش می دانستیم

                                                                         لحظه هایی که به هم نزدیکیم

                                                                                                       چه بهایی دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 19:25  توسط آتریسا  | 

خونه ما

 

خاطراتم رونقش جان کردم و کوله بار سفر رو بستم؛ همه خونمون تو چند تا کارتون و چمدون خلاصه شده و یادش به خیرها همسفرمون...

کلید خونه رو به دستش دادم؛ باید باور کنم خونه ما از امروز خونه اوناست، حتی اگه هزار سند و مدرک بگه که هنوز خونه ماست...

هنوز چند ساعت بیشتر از تحویل خونمون نگذشته ولی دلم براش تنگ شده خییییییییییییلی...

 

پ.ن: آفتاب تابان دوساله شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 15:55  توسط آتریسا  | 

به اندازه حالا

 

به خونمون که نگاه ميكنم، به فكر فرو ميرم كه دارم چي كار ميكنم؟ دنبال چي ميرم؟ چي ميخوام؟

اين سؤالها رو خيلي وقته از خودم ميپرسم  امااااااااا

هيچوقت اينقدر در پي جوابهاش نبودم

هيچوقت به اندازه حالا خونمون رو دوست نداشتم

هيچوقت به اندازه حالا  تهران رو،‌ ايران رو دوست نداشتم

هيچوقت به اندازه حالا با فكر ،  احساس و منطقم درگير نبودم

هيچوقت به اندازه حالا از نگاه كردن به چشماي نازنين مامانم فرار نكردم

هيچوقت به اندازه حالا از حرف زدن در مورد رفتن و از خود مهاجرت هراس نداشتم

 

خدايا شكرت كه مثل هميشه هستي ، بالطف و مهربوني و در همه لحظه ها

همسرمهربونم مرسي كه با همه اضطرابهايي كه دارم و داري، همراه و پشتيبان عزيزمي

 

پ.ن:۲۵ تير 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 10:14  توسط آتریسا  | 

ذهن مقایسه گر

 

قبل از رفتن حساب باز کردم و وقتی رسیدم سیدنی رفتم به شعبه ای که بهم گفته بودن و کارتم رو که حاضر بود تحویل گرفتم. اول اینکه با احترام و تعارف ما رو راهنمایی کردن به داخل شعبه و چون شعبه مرکزی بود و خیلی بزرگ قسمتی که رفتیم محل تردد و مشتری نبود و یه خانوم محترم با حوصله حدود یک ساعت با ما حرف زد و اطلاعات بهمون داد. من هم تا تونستم سوال کردم و کلی باهاش دوست شدم.

یکی از توضیحاتی که به ما داد این بود که اگه در ماه بیش از دو هزار دلار استرالیا به حساب جاری واریز بشه، اون حساب از شارژ ۶ دلار ماهانه معاف خواهد بود.

اومدیم ایران و بعد چند روز حسابم رو آنلاین چک کردم و دیدم که در همون ماهی که من خیلی بیشتر از دوهزار دلار به حسابم حواله کرده بودم، شارژ از حسابم کسر شده، من هم یه ایمیل زدم با تمام توضیحات که چی به ما گفتین و چی شده و بعد این بود پاسخ بانک:

In Regards to the $6 monthly fee charged I do apologise for this,  this has now been rectified and you will not be charged any monthly fees for 12 months from today’s date, regardless of whether you deposit $2000 you will not be charged monthly fees

 یعنی نه تنها اون ۶ دلار رو به حسابم برگردوندن بلکه برای به دست آوردن دل من  تا یه سال حتی اگه دوهزار دلار هم ماهانه واریز نکنم حسابمو شارژ نمیکنن...

بازم ذهن مقایسه گر اومد سراغم که اگه اینجا همچین اتفاقی افتاده بود، گذشته از اینکه امکان ایمیل زدن نبود و باید کلی دردسر تلفن زدن رو بکشی ، قطعا جواب این بود:

من نمیدونم کی به شما این حرف رو زده، ما همون اولش گفتیم شارژ میکنیم و حالا هم کردیم.

هرکی فکر میکنه جواب غیر از این خواهد بود دستش بالا

 

پ.ن: تو همه مدتی که اونجابودم آرزو میکردم این ذهن مقایسه گر دست از سرم برداره و بذاره از آنچه هست لذت ببرم. نمیدونم یه روزی بالاخره دست بردار میشه یا نه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 22:9  توسط آتریسا  | 

دوتا سوال

 

۱- كدوم پلوپز به نظر شما بهتربنه؟  يعني هم ته ديگ خوب و هم برنج خوب...

۲- آنان كه رفته اند، با آيينه و شمعدان خود چه كرده اند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:24  توسط آتریسا  | 

اين روزها و آن روزها

 

اين روزها هر دقيقه دارم به يه چيزي فكر ميكنم...

حقيقت اينه كه در مورد مسأله مهاجرت در ابتداي كار من پيشقدم بودم و همسرمهربون به قول خودش ميگفت به خاطر تو   اما خوب اين مقوله مهمتر از اين حرفاست كه به خاطر همديگه انجام بشه يعني بايد به عقيده من هر دو نفر به اين نتيجه برسن كه تلاش تو اين زمينه خواستشونه و ارزشش رو داره كه شرايط حاضرشون رو براش به ريسك بذارن... به همين خاطر تصميم ما اين شد كه اول يه سفر به استراليا داشته باشيم كه با توجه به مهلت ورودمون درنهايت توفيق اجباري شد...

اين سفر شايد به ديد و با شرايط بعضيها فقط چند ميليون هزينه باشه ولي براي ما و با شرايطي كه داريم خدارو شكر خيلي مفيد بود... در طول سفر با توجه به اوضاع اقتصادي دنيا و شرايط مختلف كار پيدا نكردن و حتي بيكار شدن بعضي از دوستاي مهاجر، ما روزهاي متفاوتي رو سپري كرديم، يه جور پستي بلندي رو تجربه كرديم در احساس هجرتمون...

بعضي روزا اينقدر استرس بر ما غالب ميشد كه باورتون نميشه من كلا از مهاجرت منصرف ميشدم ( البته اولين جايي كه در موردش دارم ميگم اينجاست! دوست نداشتم حس من روي برآوردي كه همسرمهربون خواهد داشت، تأثير بذاره )... البته در مورد همسرمهربون هم بعضي روزا اين حس شديد ميشد و آن روز بود روز كچل شدن بنده و دوستان از غرغرهاي عاليجناب

يه روزايي وقتي به زندگي دوستاني كه چند ماه يا حتي چند ساله اونجا زندگي ميكنن، نگاه ميكردم حس ميكردم هيچ فرقي با روزمره ايران ما نداره ... صبح زود سركار ،بين پنج و نيم تا هفت شب خونه، بدو بدو شام و ناهار فردا و ادامه ... تازه اونجا سركار رفتن اكثريت قريب به اتفاق با ترن انجام ميشد و اينجا با ماشين جون گرم و نرم خودمون ... شنبه و يكشنبه هم برنامه خريد مايحتاج روزانه از ميوه و سبزي و گوشت گرفته تا دستمال كاغذي و مواد شوينده ... يكشنبه ها هم بچه ها يه قرار گردش ميذاشتن و خوب اگه به حرف و حديث اين نيومد و اون چرا خبر نداد منجر نميشد، يكشنبه خوبي بود ( ايني كه ميگم كلي بود و از تعريف دوستان، وگرنه تو تجربه ما كه كلا يكشنبه بود و گشت و گذار با دوستاي گل و پرمحبت سيدني ) ... يا بحثايي كه بعضي از دوستان گفتن كه صداي ايراني شنيدن همان و ديگه لام تا كام حرف نزدن همان ... خلاصه اينكه بعضی از ايرانيا اونجا هنوز ايرانين و از خارج رفتن فقط يه روسري از سر برداشتن و گاهي وقتي بيچ رفتن و هواي خوب تنفس كردن نصيب خيليهاشون شده؛ شاید باور ندارن که تا تغییر نکنن زندگیشون تغییر نمیکنه ... البته خوشبختانه اين خيليها تو دسته مهاجرها كمترن ... اگه يه كاميونيتي مثل چينيها نه نصف چينيها جايي از دنيا سراغ داشتين، ما رو بي خبر نذارين... افسوس!

از طبيعت و هواي پاك و نظم و انضباط و آرامش مردم كه بگذريم، ميرسيم به حمايتهاي اجتماعي و دولتي... روزي كه كارت مديكيرمون اومد از دم صندوق پست با هيجان و شادي همسرمهربون رو صدا كردم و گفتم كاااااااااااااااااااااااااااارت مديييييييييييييييكيرمون اومد، هورا هورا ... اما اين هيجان فقط تا رسيدن به داخل خونه و خوندن پشت و روي كارت ادامه داشت! ناخودآگاه ياد مردم زحمت كش جامعه خودمون افتادم كه تا بيماري به حد كشندش نرسه پاشون رو دكتر نميذارن چون بيمه ندارن و دكتر رفتن همان و يه آزمايش ناقابل و چندتاعكس ميشه پس انداز يه ماهشون... يه دسته هم كه بي*مه تأمي*ن اجتم*اعي دارن كه با نداشتن فرقي نداره ... خلاصه اينكه ما كه از راه رسيديم تو يه كشور جديد و هنوز هم جز قدوم مباركمان چيزي براشون نداشتيم از همون لحظه مراجعه به مديكير با شماره اي كه بهمون دادن حتي بدون كارت ميتونستيم به مراكز مربوطه مراجعه كنيم و از خدمات رايگان استفاده كنيم...

مدرسه ها كه تعطيل ميشدن يكي از قشنگترين لحظات ديدني شهر پيش رومون بود، بچه هاي مرتب با لباس فرمهاي مرتب و يكدست، پسرا اكثرا بلوزهاي سفيد با شلوارك و كراواتهاي متناسب با رنگ شلوارك و دخترها همون بلوز با دامن و جوراب شلواري و بعضي فرمها هم با كراوارت ... اينجا هفته پيش همسرمهربون دم مدرسه پسرونه دوتا بچه رو ديده بود كه با سر ميزدن تو دماغ و صورت هم و حتي خونريزي هم پيش اومده بوده و والدين محترم ديگه تماشا ميكردن، ميگفت يه دفعه صحنه تعطيلي مدارس و بچه هاي استراليا اومد جلوي چشمم ...

يه روز هم كه رفته بوديم گلدكوست، با همه اينكه خيلي خوش گذشت، درونم آشفته بود از روزهاي خوب نوجواني و جواني كه چه سان گذشت ... نميگم بايد تو بار و لب ساحل ميگذشت ولي بايد خوش ميگذشت ... ياد روزهايي افتادم كه سرصف كيفامون رو ميگشتن،‌يا اون روزي كه كاپشن قرمزم رو ازم گرفتن، يا خيلي از اون روزايي كه دختر بودن يه جرم بود كه كوبيده ميشد تو سرمون، يا اون لحظه هايي كه به اسم دين هر بي حرمتي بهمون ميشد ... يادم اومد كه همكارم تو روي من گفت زن فقط حماله، يادم اومد كه يه بار استاد متون اسلامي به من گفت بمونم تو كلاس كارم داره و بهم گفت من خيلي دقت كردم تو كلاس و حتي تو حياط دانشگاه آقايون توجه خاصي به شما دارن! خودتون فكر ميكنيد علتش چيه... ياد دان*شگاه زنج*ان افتادم ... ياد اونهايي كه ... ياد روزهايي كه ...

خلاصه اون روزها گذشت و اومديم ايران، باورتون نميشه از لحظه ورود متوجه شديم كه كجا بوديم و كجا اومديم... از همون خط خروج از هواپيماي الاتحاد به مرز پله هاي فرودگاه ... دقيقا مهماندارها همه با لبخند جلوي درب خروجي ايستاده بودن و به گرمي خداحافظي ميكردن و اين طرف يكي با تفنگ وايساده بود دقيقا بعد خط هواپيما به پله و يه خانومي هم با اخم هرچه تمام تر سرش رو پايين انداخته بود و همونجا وايساده بود... اومديم دم تاكسيهاي فرودگاه ( ما به خاطر اينكه ۴ صبح رسيديم، به مامان اينا گفته بوديم روز بعد ميرسيم كه نيان فرودگاه نصف شبي، بعدم سورپرايزشون كرديم ) و خواستيم قبض بگيريم كه گفتن ديگه قبضي نيست و تاكسي متر تشريف دارن... راهي كه قديما ۱۱ تومن و جديدا ۱۸ تومن ميشد، شد ۲۴ هزارتومن... اينم اندر مزاياي پيشرفت...

يه اتفاق جالبي كه اينور سال افتاده اينه كه روي بهاي پرداخت شده بابت هرچيزي از بليط استخر گرفته تا خريد از فروشگاهها، ماليات اضافه شده و عجبا!!! عجبا كه ما از خارج و خارجيها فقط آنچه براي دولت محترم درآمدزاست برگرفته ايم و بس...

من سفر زياد رفتم و عاشق سفرم، هميشه هم تو كلاس زبان سفر به دور دنيا جز آرزوهايي بود كه من با آب و تاب به انگليسي ميگفتم و وصفش ميكردم... اما اين سفر با يه ديد ديگه بود، وقتي آدم فكر ميكنه ميخواد بياد تو اين محيط بين اين آدما زندگي كنه خيلي فرق داره...

القصه ما بعد اين تجارب و بررسيها به اين نتيجه رسيديم كه بدون شك اونجا بهتر از اينجاست، فقط قصه دلتنگيها و افسوس خوردنها جز لاينفك اين هجرت خواهد بود ... مهمترين چيزش براي من اينه كه يه محك هم به تواناييهام ميزنم و از اين تكرار بيهوده هر روز خارج ميشم ... در كل به تجربه كردنش ميارزه البته با گامهاي معقول و تلاشي مستمر، به اميد خدا

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 12:43  توسط آتریسا  | 

چهارشنبه سوری - کنسرت- سال تحویل

 

خیلی حرفا برای گفتن دارم ، اما براي اينكه براي خودم  ثبت بشه، سعي ميكنم اينجا به ترتيب بگم... بعد هم جمع بندي و البته نظر شخصيم رو ...

 

چهارشنبه سوري

چهارشنبه سوری رو در یه پارک خوشگل در سیدنی و کنار دریا برگزار کردیم، با آش و کباب، آتش و رقص  جای همتون خالی،هیچوقت فکر نمیکردم بهترین چهارشنبه سوری زندگیم رو خارج از ایران و در یه کشور جدید که به قول بعضیا اسمش غربته تجربه کنم.

خلاصه جاي همتون خالي بود و خيلي از دوستاي گل اونجا بودن، به افتخار از نزديك ديدن بنفشه و فرامز عزيز هم نائل شديم.

 

كنسرت سياوش قميشي

اينقدر خجالتي بود كه باورم نميشد!

اولش هم رامون برنامه اجرا كرد كه خوب يه خواننده تازه كار كه البته حرفه اصليش همون نوازندگيه هست كه انتظاري ازش نميرفت...

با همسر يكي از دوستام كه رديف جلوي ما نشسته بودن، كلي بد و بيراه با خنده در مورد رامون گفتيم و مثلا من داشتم فيلم ميگرفتم اومد گفت فيلمت رو واسه اين حروم نكن و از اين حرفا ... بعد يه دفعه رامون بين يه آهنگش شروع كرد به تبريكات و تشكرات و گفت يه تشكر هم از پدر و مادر عزيزم بكنم كه اينجا نشستن... اگه گفتين كجا نشستن؟ دقيقا پشت سر من و بللللللللللله همه جفنگيات رو شنيده بودن

اما وقتي خود سياوش اومد خيلي خوب بود، كلي آهنگهاي قشنگ خوند و به جمع هيجان داد، خلاصه براي خودش تجربه جالبي بود و خوش گذشت.

 

تحويل سال

مثلا اومديم اداي غربت نشينان وطن پرست رو دربياريم و رفتيم سراغ كانالاي وطني اونم از نوع شبكه سه ! واقعا كه با اين برنامشون! حتي نگفتن آغاز سال چه برسه به توپ در كردن و آهنگ سال نو زدن! عجبا!!! ... القصه برد با اون وطن نشينان غرب زده بود كه رفتن تپش ديدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 8:10  توسط آتریسا  | 

نوروز فرخنده باد

Image Hosting by PictureTrail.com

سال  فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

                                           بادت  اندر  شهریاری   برقرار   و    بردوام

سال خرم       فال نیکو       مال وافر      حال خوش

                                          اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 4:33  توسط آتریسا  | 

سیدنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 7:12  توسط آتریسا  | 

از همه چیز

 

این پست رو خیلی پراکنده نوشتم، آخه حرف زیاد دارم برای گفتن ولی فرصت نمیشه بنویسم، دیگه خودتون یه جوری مطالب رو بهم ربط بدین

جالبه بدونید که ما چیزی بعنوان Jet Lag رو با اینهمه اختلاف ساعت و پرواز طولانی تجربه نکردیم! ازهمون روز اول سیستممون تنظیم شد و خوابمون به موقع بود.

حدود دوماه قبل از پرواز یه حساب بانکی به صورت آنلاین باز کردم و پول حواله کردم. اینجا هم با مراجعه به شعبه ای که بهم اعلام کرده بودن، سریعا کارت حسابم رو که حاضر بود دریافت کردم. اینجا بانکهای زیادی هست ولی کلا برخورد پرسنل بانک خیلی خوبه و با لبخند و با آرامش به همه پرسشها جواب میدن.

یه روزم رفتیم Medicare که بهمون یه برگه موقت داد برای بیمه و گفت کارت اصلی برامون پست میشه.

Centerlink هم باوجود اینکه از دوستان شنیده بودیم که خدماتی به مهاجرین تادوسال داده نمیشه رفتیم و گفتن که دو تا خدمت به ما ارائه میدن، یکی برای کمک به کاریابی که هم یه Id میدن و هم امکانات استفاده رایگان از اینترنت و پرینتر و کتابخانه و تلفن و فاکس و... برای مکاتبه و تماس با کاریابیها، دیگری هم معرفی به TAFE برای استفاده رایگان از کلاسهای زبان، رزومه نویسی و زبان آکادمیک.

به صورت Online باید درخواست  TFN یا همون شماره پرونده مالیاتی رو داد تا اون رو هم با پست ارسال کنن. این شماره رو باید به بانکی که حساب باز کردین، اعلام کنین.

تو یه هفته ای که بریزبین بودیم انیس گل و همسرگرامی رو ملاقات کردیم که من و  همسرمهربون از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم و یه عالمه انرژی مثبت به ما هدیه دادن. جالبه که همسرجانان ما هم باهم آشنا دراومدن و کلی حرف از دوران سربازی زدن. مرسی از همه چیز دوستای عزیز 

گفتم بریزین، سپیده جونم دلم تنگ شده برات به ابی سلام برسون.

الهام ونیکی خونتون مبارک

پاییزجونم خیلی دلم میخواست ببینمت، امیدوارم در آینده ای نزدیک روی ماهت رو ببینم

در حال حاضر ما مشغول بررسی محله های مختلف سیدنی هستیم، تا تصمیم بگیریم که کجا باید خونه بگیریم. چند تا محله رو تا حالا دیدیم، یه چیز کلی که در مورد همه محله ها صدق میکنه تعبیر یکی از دوستانه به اینکه انگار وارد یه جنگل شدی پر طوطی و پرنده های خوشگل! من چند تاکشور اروپایی رو دیدم ولی اینجا سرسبزیش بیشتره. یه حالتی انگار که تو جنگل خونه ساختن که فکر کنم همین هم بوده در ابتدا...

سیدنی هواش فوق العادس و همه دوستان راضی و ناراضی رو این نکته توافق دارند.

از نظر شرایط کاری مخصوصا Business شرایط بهتری نسبت به سایر شهرها داره چون هم وسیعه هم به نسبت اونها جمعیت بیشتری داره. در مورد استخدام هم که برای هر رشته ای یه شهری بهتره.

بعضی Suburb ها رو که با قطار از کنارش عبور میکنی از شدت درخت و سکوت باورت نمیشه که کسی اونجا زندگی میکنه.

سیستم قطار شهری سیدنی که جایگزین همون مترو هست، در بیشتر نقاط از روی زمین و در فضای باز عبور میکنه و قطارهاش خیلی قدیمیه! شنیدم شهرهای دیگه چون جدیدترن ترنهای بهتری دارن. درکل نظم خوبی داره و به راحتی میتونید به همه شهر دسترسی داشته و با استفاده از سایت مسیریابی www.131500.com با وارد کردن مبدآ و مقصد و ساعتی که میخواهید در مقصد باشید یا از مبدأ حرکت کنید چه با ترن چه با اتوبوس کار راحت تر میشه. یعنی فقط قطارها قدیمین وگرنه سیستم حمل و نقل خیلی خوبی داره.

امروز عصرهم قراره با پروانه جون و خانواده گلش، مریم و شهرام عزیز و بهنام گرام تشریف ببریم Darling Harbour ، جای همتون خالی

یه عالمه عکسای خوشگل هم از شهر قشنگ سیدنی دارم ( قابل توجه بعضیا) که در اسرع وقت براتون میذارم.

 مریم و شهرام عزیز ممنون از لطف و زحماتتون، کلی ما رو راهنمایی کردین و استرسمون رو کم کردین. میدونم بااینکه سرکار میرین و خسته هستین تا نیمه شب با لبخند به تجربیات تازه ما گوش میدین 

بابک و ماهرخ گل هم که فرودگاه به استقبالمون اومدن و ورودمون به شهر سیدنی رو خاطره انگیزتر کردن. مرسی و ماشینتون مبارک

مرمر۸۱ و همسر، علی و آزی، محمودو همسر، سعید سبزباشین و الهام عزیز، هومن و همسرجان و النای خوشگل، کیوش و بیتا همه از دوستای گلی هستن که تا الان تو سیدنی باهاشون ملاقات داشتیم و لحظات خوبی رو برای ما رقم زدن.

چند تا از دوستای گل دیگه هم لطف کردن و بهم زنگ زدن و قراره همدیگه رو ببینیم (یواشکی)

خلاصه سیدنی برای خودش برو وبیایی داره که فعلا مزه داره تا وقتی که زندگی جدی بشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 5:50  توسط آتریسا  | 

عکس

 

اینم چند تا عکس از سرزمین جدید

 

 

پ.ن: پرهام جان اینگونه میگویم کشور سبز پسرخوب استرالیا یه قارست، با همه جلوه های طبیعت و شهرهای سرسبز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 13:0  توسط آتریسا  | 

Welcome to Australia

 

سوار بر ابرها آمدیم و شکر خدا به کشور سبز استرالیا رسیدیم

 

پاسپورتم رو چک کرد و با لبخند گفت:

Welcome to Australia

من هم با شدیدترین لبخند ممکن گفتم Thanks

 

خوب دیگه اینم اولین پست استرالیا

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 5:27  توسط آتریسا  | 

پرواز

 

به امید خدا پستی دیگر در سرزمینی دیگر

تا دیدار وبلاگی بعد در استرالیا جونم، فعلا خدانگهدار همتون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 18:52  توسط آتریسا  | 

بارسفر

 

به اميد خدا داريم حسابي بار سفر ميبنديم اونم از نوع هيجان زده و خوشحالش باورم نميشه كه درست يه هفته ديگه به استراليا جونم وارد ميشم

تو اينهمه كار يه مأموريت اداري هم دارم كه دو روز ميرم مشهد، هرجاي ديگه بود حتما با اين شرايط كنسلش ميكردم ولي حس حرم امام رضا برام هميشه خاص بوده و خوشحالم كه توفيق اجباري پيش اومده. فردا شب پروازه البته يه مأموريت كنفرانسي و سميناري كه خسته كننده هست و هتل هم از حرم دوره ولي خوب

در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم      سرزنش ها  گر كند خار مغيلان  غم مخور

 

پ.ن: يه دوستي گفته شكلك زياد استفاده ميكني، خوب راست گفته ديگه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 12:43  توسط آتریسا  | 

يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن ....... روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت

 

از همين ابتداي كار كه ميخوام يه كم كارا رو جمع و جور كنم و رفتم سراغ وسايل و دارم فكر ميكنم كه چي رو بايد ببرم و چي رو بايد اينجا نگه دارم و چي رو بايد بدم بيرون ... حس عجيبي دارم!

از اين نظر كه يه سري چيزايي كه واقعا فقط جا رو تنگ كرده بودن كنار گذاشته ميشن خوشحالم و از خريدن چيزاي جديد خوشحالتر  اما بعضي چيزا هم كه نه ميشه بردشون و نه ميشه اينجا نگهشون داشت ولي دوستشون دارم هم ماجراي خودشون رو دارن... مثل ماشينم  با اينكه يه ساله خريدمش ولي دلم براش تنگ ميشه چون خاطرات خوبي باهاش دارم ... تازه به خواهرم فروختمش كه از حالش خبردار باشم، باورتون ميشه از اول هفته كه قرارامون رو گذاشتيم،‌هر روز بهش ميگم فردا ماشينو بهت ميدم

حالا فكرشو بكنين ماشين نازنين همسرمهربون كه ماشين عروسيمون هم بوده  رو چه جوري ميخواهيم بفروشيم! البته اون رو بعد از برگشتن از سفر يا هجرت يه ماهمون به اميد خدا وقتي خواستيم كلا بريم ميفروشيم ولي ميدونم كه برامون خيلي سخته ...

وقتي در مورد اينا آدم اين حس رو داره، دوري از اونايي كه دوستشون داريم چقدر سخته  اما خوبيش به اينه كه  جنس دوري از اونا فرق داره و موقتيه و قربون عصر ارتباطات

خلاصه كه فعلا گيجم و نميدونم دارم چي كار ميكنم! از اين چمدون درميارم ميذارم تو اون چمدون، از انباري ميارم ميذارم تو كمد، از كمد به انباري، از چمدون به كمد، از كمد به چمدون، از انباري به چمدون و از خريد و مغازه به چمدون و دنبال كارتون براي بسته بندي ...

خداجون دوستت دارم، ما رو مثل هميشه درياب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 8:31  توسط آتریسا  | 

داریم میریم استرالیا

۱- امروز تولد همسرمهربون عزیزمه بهانه قشنگ زندگی من تولدت مبارک امیدوارم همیشه سلامت و شاد و خوشبخت درکنارم زندگی کنی

۲- روز جمعه به لطف خداجون ویزامون صادر شد امروز هم با همسرمهربون رفتیم سفارت استرالیا براي چسبوندن برچسب قشنگ ویزا تو پاسمون اینم اولین کادوی تولد استرالیا به ما. ما هم قول میدیم شهروندهای خوبی برای کشورجدیدمون باشیم

۳- باتوجه به مهلت کمی که آفیسر عزیزمون برای اولین ورودمون به استرالیا در نظر گرفته، به امید خدا ۲ اسفند عازم سرزمین جدیدمون استرالیا هستیم. البته یک ماه میمونیم و میام ایران تا کارامون رو طی دوماه جمع کنیم و راهی بشیم

۴- خیلی کار دارم و اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم! از خرید، از بستن وسایل، درس و زبان خوندن و ...

۵- حس خوبی دارم اما عجیب! مسافر کجا مهاجر کجا... دیگه اسمش سفر نیست هجرته... کلمه هجرت خیلی سنگینه... فکر اینکه از خانواده های عزیزمون دور میشیم خیلی برام سخته... ولی هنوز هیجانم بیشتر از دلهره هامه... یه جورایی چون میخوام یه ورود اولیه داشته باشم آرومم... همش فکر میکنم باید از این زمان برای به دست آوردن اطلاعات لازم استفاده کنم و بعدا وقتی به امید خدا اومدیم برای جمع کردن وسایل و انجام کارهامون در ایران اون موقع به بقیه چیزا فکر میکنم...

۶- خوشحالم

۷- دوستای گلم برام دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 15:8  توسط آتریسا  | 

شکرخدا که هرچه طلب کردم از خدا ....... برمنتهای همت خود کامران شدم

 

با  سپیده و ابی عزیز و مریم و شهرام گل روبروي  opera house  ايستاديم و داريم عكس ميندازيم اول من و همسرمهربون چند تا تكي و دوتايي ميگيريم بعدش همسرمهربون دوربين رو ميگيره و من و دوست جونام رديفي به صورت مورب ميايستيم و عكس ميندازيم

نگاه به آسمون آبي و سرسبزي درخت و چمن ميكنم و با همه وجودم همونجا سجده ميكنم و ميگم خداياااااااااااااا شكرت

 از خواب كه بيدار ميشم حس خوبي دارم احساس شكر و سپاس از يكتاي بي همتا ،احساس رفتن به استقبال خبرهاي خوش و شروع مسير جديد زندگي به اميد خدا

 دوستاي گلم امروز بعد از  ۲۶ ماه و  ۲۰ روز به لطف خدا پري گرنت ويزامون اومد

 

سلام استراليا        سلام سيدني

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 15:27  توسط آتریسا  |